خاطرات من


خاطرات من

خاطرات من و دوستانم و خودم و خودم

سلااام

بابت غیبت کبری صغری متاسفم

بخدا وقت نمیکردم بیام

اصلا چرا قالبم اینجور شده؟

چرا سیاه شده؟

باید بگردم دنیال ی قالب توپ

از همه دوستانی ک منو فراموش نکردن کمال سپاس و تشکر رو دارم

خب از کجا شرو کنم بگم براتون؟

از سوتی های معلما!سوتی های خودمون!کرم ریختنامون!امتخانا! شما انتخاب کنین من میگم

موضوع پست بعدی از اینا انتخاب کنین تو نظرا بگین منم دربارشون توضیح میدم خب این پست رو ب چرت و پرت میگذاریم(اه چ ادبی حرف زدم)

خب از روزی شرو میکنم بعد مریضیم رفتم مدرسه!

همه بچه ها انگار قحطی زدگان سومالی رویم حمله ور شدن وکارت "ش"ازم ب غارت رفتن ی ضرب المثلی هس میگه حسنی موند و حوضش دقیق منم همون طور بودم

سر حوزه امتحانیمونم ک نگو برگه عوض میکردیم مراقبا با عرض لبخند خـــر

فقط یکی از مراقبا بهمون فهمید جامون رو عوض کرد ولی ما ک از رو نمیرفتیم ماشالا

اهان تا یادم نرفته دوستای گلم!میخوام برای سفره ابولفضل زنعموم لباس بخرم ب نظرتون چ رنگ باشه تو نظرات بگین خوشحال میشم

شلوار قرمز و نارنجی با مشکی و لی دارم

لباسامم ک مناسب اینجان:ی قرمز استین کوتاه خیلی نازه عروسکی،مشکی روش طرح دخمل و پسر دارن بوس میکنن،ی ابی دیگ دوسش ندارم

حالا بگین اک اینا خوب نیس برم بخرم فقط زود تر خبر بدین قربونت بشم من

ی کلی عکس میگیرم میذارم

ب نظرتون از خودمم عکس بگیرم بزارم؟؟؟

ولی تو خ عکسا رو میزارم متاسفانه افراد سودجو خیلی زیاده دور و برمون

پ ن ۱:لطفا کمکم کنید برای انتخاب لباس موهامم گفتم چون لختن اتو میکنم جلوشون رو ویو میکشم یا بابلیس خوبه؟؟

پ ن ۲:نظرسنجی پست اینده یادتون نره

تاريخ شنبه هفتم بهمن 1391سـاعت 20:50 نويسنده پری| |

سلام سلام

بخدا میدونم خیلی دیر اپ میکنم

این۴روز هر روزش ی پام دکتر بوده ی پام تو درسا

ی تب ناچوری گرفتم

ب قول داداشیم شدم ابکش از بس بهم سرم و امپول زدن

تازه برا امروزم۱سرم و۲تا امپول دارم

شنبه ریاضی دارم رها شدم

دیگ از ۱شنبه شرو شد

۲شنبه زبون دادم

امروزم نرفتم مدرسه املا بود

فردا هم تاریخ

دیگ کل درمونگاه میشناسم

دیشب ک رفتم دکی گف تو اژانسی هستی سریع بدون نوبت برو تو

رفتم اونم نامردی نکردو ۲سرمو۴تا امپول نوش گف دوتا از امپولا و ۱سرم برا امروز بقیه هم فردا

قیافه من دران زمانو

تو مدرسه هم اتفاق خواسی نیوفتاده ک خیلی مهم باشه فقط ی اتفاق اونم تو ادامه مینویسم ادامه هم فقط ب بعضیا میدم

پ ن ۱:از دوباره تب اومد سراغم برم قرص بخورم

پ ن ۲:ادامه رو مینویسم میام دعوت میکنم

پ ن ۳(در نیم ساعت بد):بخدا حال ادامه نیس ببخشید

پ ن۴:اهان کنسرت خواجه امیری۲۸و۲۹هستش با دوستام قرار گذاشتیم بریم ایشالا بد کنسرت عکساشم میزاریم

تاريخ سه شنبه دوازدهم دی 1391سـاعت 10:46 نويسنده پری| |

این فال شب یلدام بود فال عشقمم همین درومدد خیلی خوشحالم

از شنبه امتحاناتم شرو میشن دیگ خیلی کم میام

خواهش میکنم دعا کنین

تاريخ دوشنبه چهارم دی 1391سـاعت 16:30 نويسنده پری| |

سلام سلام صد تا سلام

ب دلیل درخواست بیش از اندازه دوستان تصمیم بر اپ کردن کردم از جمله عطی جون و ماری جون

خوب جونم بگه براتون ک این هفته هم خوب بود سوژه ای دسم نیس که دربارش بنویسم ممکنه این اپم کمی چرت بشه ببخشین دیگ

فقط سه شنبه ی بارونی بود نگو و نپرس

ماهم بردن فضایی سبز شهرداری ههههه

شهرداری دزفول هم ک ماشالا همه چیزش گرفتس تا زانو تو اب بودیم

خداییش خیلی حال داد با اینکه دوساعت بود ولی خیلی مزه داد

بهترین بازدید علمی عمرم بود

یکی از اون دبیرای چیزم با مون هممون پارچه های شلوارامونو زده بودیم بالا فقط باید میدیدین غش بودیم از خنده

پسرا چشاشون اینجور شده بود ههههه

اون عقده ایه تا رسیدیم تو شهرداری مقنعشو اورد پس ه سرش ولی ما از اول متوسط بود تا اخرشم متوسط بود

موش اب کشیده شده بودیم خیلی باحال بود

خوب دیگ چیزی یادم نمیاد

پ ن ۱:راستی دیگ امتحانام شرو میشن ممکنه خیلی خیلی کم اپ کنم خیلی خاطره جالبی ب جا موند اپ میکنم لطفا ارامشتونو حفظ کنین

پ ن۲:من ک ب این ک میگن جمعه میمیریم اعتقاد ندارم تو انجمن دوستان چت ک عضو م خوندم ک میگه ب مدت ۳روز تاریک شده و هر کی امیدشو از دس بده خواهد مرد و هر کس خودشو مشغول کنه زندگی نوینی پیش وازشه

ب مامانم میگم اینترنتو باز بزارن من زندگی نوینی پیشوازم میشه

پ ن ۳:اهان مامانمم داره برام شال گردن میبافه خیلی خوشمله دوسش دارم

سه شنبه هفته پیش با دخی خالم رفتم خیابون مامانم زنگید گف ک کاموا بخر دوتا برا خودت شال گردن برات بوافم منم خر کیف گفتم چشم

پ ن ۴:خانوم لادن ک هی نظر میذاری و چرت و پرت میگی عزیز من کسی ک اجبارت نکرده بیای خوشت اومد بیا خوشتم نیومد برو

پ ن۵:با اجازه رفع زحمت کنم

پ ن ۶:اهان گوشیمم خراب شده بود همین دیروز درستش کردم همه شماره هام پاک شدن هی خدا

هی داداشم گف گوشی خیلی حساس نگیر گفتمش ن اینو میخوام

حالا پشیمونم الان گوشیم ویو ۳هستش هم سیستم عاملش بادا س هم اینکه خیلی خیلی حساسه

پ ن ۷:دعوتتونم میکنم

تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391سـاعت 22:8 نويسنده پری| |

سلام خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز تعطیله هوووووووووووووورا

دیروز رفتیم اردو اینقدر کرم ریختیم(انواع و اقسامش)

خواستیم بریم عطر بگیریم

بار اول یکی از دوستام گف تو سلیقت خوبه  بیا بام برم عطر بگیرم برا امیر رفتم

بار دوم یکی دیگه از بچه ها تولد داداشش بود بازم رفتم

بار سوم برا خودم خواستم بگیریرم با یکی از اون کلاسیا اومدن گفتن بیا بامون تو سلیقت خوبه رفتم خودمم خریدم

دیگه کل پارک میشناختنمون

 

رفتیم با بروبچ قدم بزنیم از جلو عطر فروشی که رد میشدیم فرروشنده هاش پسربودن یکی شون حالا بلند درومده میگه یلا یلایین بیاین الان میرن همونم که هی بش میگفتن پری باهاشونه

اقا من غش

همون که گف اومد دنبالمون ۴دور دوره پارک چرخیدیم ول کن نبود گفتم بروبچ بشینیم فک کرده بیچااره با اونیم اومد نشست
ما هم ۴پا راه میرفتیم میدوییدیم بار ۵بازم راه رفتیم دیدیم همین پسره با دوس دخترش در حال دعواس دختره میگفتش خودم دیدم با دخترا نشسته بودی و.....
پسره هم هی قسم میخورد

جالبیش اینجا بود گفتش برا ۳۰۰۰۰ش میگیریم فقط نرو تا اینو گف دختره گفتش باشه عشقم

یکشنبه هم خوب بود مدرسه ولی سوتی دادم در حد المپیاد تو زنگ دینی داشتم داستانیو تعریف میکردم باید میگفتم مرده میره لباساشو برا بار اول عوض میکنه بار دومم عوض میکنه بار سومم عوض میکنه ولی حوصله نداشتم گفتم که میره برا بار اول لباساشو میکنه بار دومم میکنه بار سومم میکنه

ینی کل کلاس سر میزا پهن بودن

دیگه چیزی یادم نمیاد





پ ن ۱:امیر اسم دوس پسر دوستمه

پ ن ۲:اینقد بدم میاد از این دخترا که بخاطر ش دوستیشونو ادامه میدن اصل عشق میان دو نفره اگ عشق واقعا عشق باشه ازش شارژم نمیخواد مگه در موارد خااص مثل منو عشقم دعا کنین به هم برسیم

پ ن۳:در حال جست و جوی اهنگ مناسب هستم.

پ ن ۴:شکلکا برا بعد دارم میگردم

پ ن ۵:فعلا بایـــــــــــــــ

بعدا نوشت در فرداش:اوفیــــــــــــــــــــش امروزم تعطیل کردن هوووووووورا

تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1391سـاعت 9:59 نويسنده پری| |

حالا بی معرفتا شناخته شدن که تا دعوت نکنم نمیان عبارنند از:

دخترک مهربون

خاطرات دخملی ناناس

دختر خنده رو

دختر شیطون

کوروش شاه جهان.سوگند

کیانای مامان

سایه های رنگی

درهم شلوغ اما باحال.احسان

این بود رسمش

من که همیشه براتون حاضرم

حالا هم دعوتتون نمیکنم اگ دوس داشتین بیاین اگ هم ن که خوش رفتین

از توی همتون فقط داداش احسان پاسارگاد جاودان

بارون خنده فاطمه جونم مرام داشتن

 

در ضمن دیگه هم من به وبتون نمیام تا هر وق دعوت کردین ببینم واقعا خوشتون میاد

 

تاريخ چهارشنبه یکم آذر 1391سـاعت 14:28 نويسنده پری| |

دراین پست افرادی که خواستم امتحان کنم ببینم کی با معرفته پیدا میشه و ویرایش داده میشود

 

اولین کس کسی نیس جز داداش احسان گلم

اینم وبش داداش احسان گلم

 

دومین نفرم کسی نیس جز

 

اجی گلم فاطمه جون

 فاطمه جون اجی گلم

تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391سـاعت 15:55 نويسنده پری| |

سلام خوبین؟

خوش ب حالتون من که اصلا خوب نیستم

تا ساعت۵و۳۰بارون نیومد ساعت ۶ بارون اومد مدرسه ماهم که هی میگن اگ زمینا خیس بود نمیبریمتون تا۷و۳۰خیلی شدید شد

منم اعصابم به شدت خورد

به همه بچه ها اس دادم بیاین نریم گفتن ن بریم خوش میگذره

 

رفتم گفتم به مدیرمون (خیلی باش جورم)خانوم....ببخشید ولی نباید شما که از ۳هفته پیش هواشناسی اعلام کرده نباید میزاشتینش ۲شنبه خوب حرف زدیم موق برگشتن بش گفتم خانوم شماها جایی نمیرین که زیر پاتون اب باشه

دم دفتر در حالی ک بغضم گرفته بود هی بچه ها میپرسیدن چی شده گفتمش هیچی نمیریم

زنگ تفریح رفتیم حصیر بچه ها رو پهن کردیمم تو حیاط اینقدر گفتیم و خندیدیم زبانکده محصل

ما ک هیچ کتابی نیوورده بودیم این دبیرای چیـــــــــــ ــــــــــــزم گفتن که ب ما چه باید میوردین اسم همه رو نوشت کثافت

دو نفری زیر بارون قدم میزدیم مانند دو عاشق همه سومسا متلک انداختن میگفتن بابا باید بری با دوس پسرت زیر ی چتر  چیز چیز بخورینزبانکده محصل

منم اعصابم خورد شد کلی فش بارش کردم+گفتمش گلم تو که بری بخوری جای ماهم بخور ما که داریم ولی ندید بدید چیز نیستیمزبانکده محصل

گف چشمزبانکده محصل

پ ن ۱:چیــ ـــز منظورم با لبه

پ ن ۲:بدم میاد از مدرسه

پ ن ۳:قابل توجهتون منم دوس پسر دارم ولی مث این ندید بدیدا هی اسمشو نمیارم بش میگم داداشی این شکلکم مخصوص داداشیه خودم

 

پ ن ۴:خوب دیگه بای این سری وق نمیکنم دعوت کنم ببینم کی مرام داره

پ ن ۵:شایدم دعوت کردم

تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391سـاعت 15:13 نويسنده پری| |

سلاااام

خوبین؟

چ خبرا؟

 

فردا میبرنمون اردو بزن دس قشنگرو به افتخارمون

چون همه کلاسمون۱۹نفره قرار شد بچه ها همه با هم باشیم

امروز سوتی دادن دبیرا در حد المپیک

دبیر عربی داش نصیحت میکرد

یکی از بچه ها بلند شد دبیر بش گف بشین محبوبه ب دبیر گف خانوم صندلیش میخ داره

دبیرمونم چیــــــــــــــ ــــــــــــز بش میگه پاشــو ببینم هی میگن میخ میخش کجاشه

وای خدا ما غش بودیم

اهان سر زنگ دینی هم بودیم دبیرمون میخواس بگه دوس دختر دوس پسررابطشون حرامه

درومد گف بچه ها رابطه شماها با چیـــــزا خرام است

منم درومدم بش گفتم خانوم راحت باش ما هیچ کدوممون چیز نداریم

یکی از اون ۵ تا ک گفتم درومده میگه بله پریا هرکی نداشته باشه تو داری

منم بی نصیب نموندم گفتمش که هر چی هستم بهتره تو هستم ک تو مدرسه ، جلو بابات ی تار موتم پیدا نیس کافیه بری تو پارک

همه بچه ها تشویقم کردن

بدم میـــــــــ ــــــــــــاد از این ادمای عقده ای

همین دختره باباش گوشیشو ازش گرفته چرا ب دلیل اینکه خیلی سرش تو گوشیش بود

یا جلو باباش متنعه چادر کافیه برسه تو پارک شال و مانتو بلند با شلوار لی گشاد خودتون حساب کنین چی از اب درادد

پ ن ۱:بدم میاد از این دختره با ۴ نفر دیگه

پ ن ۲:من بابام گیر نمیده ک چی بپوش چی نپوش چی کن چی نکن ولی من خودم ب شخصا دوس ندارم از اعتمادشون نصبت ب خودم سو استفاده کنمHanging

گوشی هم دارم شب و روزم دسمه و همچنان کاری نداره چون ک میدونه من از اون دخترای.........نیستم

پ ن ۳:گفتن برا اردو فردا حق ندارین موبایل،دوربین و ام پی تیری بیارینPhotographer

خو میخوایم عکس داشته باشیم از هم دیگه ایـــــــــــ ـــــــــــش

پ ن ۴:دعا کنین فردا بارون نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد

پ ن ۵:الان میام همه رو دعوت میکنم

پ ن ۶:قابل توجه اونایی ک پرسیدن بگم ک اگ خواستم اسم اقاهه رو بگم ک نمیومدم ......بزارم والا

 

تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391سـاعت 15:22 نويسنده پری| |

سلااااااااااام

 

بزار حساب کنم ببینم چند وقته نیومدم

 

از ۱۹تا۲۵حساب کنین

 

فرا رسیدن ایام دهه محرم رو تسلیت عرض میکنم

 

تصمیم گرفتم برا دهه چادر گاهی اوقاتش بزنم

اخه من همه مانتو هامم تا بالا زانومن بلند ترینشون تا رو زانومه+استین سرپ

خیلی زشته اینا رو بپوشم

برا  عاشورا+تاسوعا هم دادم برام مقنعه مشکی بدوزن

 

داداشم هیعت داره دم خونمون با همسایمون بوشهری میزنن از بوی دماما ددارم خفه میشم

ولی ب خاطرامام حسین تحمل میکنم ایشالا خودش جواب کارامو بده

پ ن ۱:بازم تسلیت

پ ن ۲:پارسال برای این نمایشه ک عاشورا و تاسوعا انجام میشه ثبت نام کردم امسال اسمم درومد ولی حیف

خودمون توی عاشورا نذری داریم تاسوعا هم مامانبزرگم نذری دارهنمیشه برم

زنگ زدم ب اقای ........ گفتمش خیلی دلم میخواد بیام گف تو بیا سر تمرین تو عاشورا تو  خ ۴۵متری میایم دنبالت از اونجا که رد میشیم

وای انگار دنیارو بهم دادن گفتمش چی باید بپوشم گف شلوار مشکی یا قرمز با خودمونم بهت مانتو میدیم

ممنونم امام حسین قربونت

گفتمش تاسوعا چی گف بازم فکری میکنم برات

پ ن ۳:چرا نطرات اینقدر کم شده؟؟؟؟؟؟؟

پ ن ۴:ممنونم بابت دعاتون براورده شد

پ ن ۵:الان میام دعوتتون میکنم

 

از این جمله خیلی خوشم اومد:

اجـازهــــ خـدا،میـشه امتحانم رو بدم؟؟

 

میدونم هنوز وقت تموم نشده

ولی،ولی من واقعا خستم

ایشالا خود امام حسین همه مرادارو بده


اهنگ وبم از رضا صادقی نوحه برا امام حسین ه خیلی قشنگه من ک باش گریه میکنم

خدا مراد دل رضا صادقیو بده الهــــــــــــی

تاريخ جمعه بیست و ششم آبان 1391سـاعت 1:11 نويسنده پری| |

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

 با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت

:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار:

این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد:

اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم…

پرستار: با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

 این قانون بیمارستانه.

 باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد...


همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و

 به دیروزش می اندیشید.

سلام بچه ها این مطلبو از وب دوست گلم مریم جونب ور داشتم چون عـــــــــــــــبرت امیز بود

مریم جـــــــــــــــــونی

تاريخ جمعه نوزدهم آبان 1391سـاعت 23:55 نويسنده پری| |

این عکس رو پروفایل عکس بچه گی های خودمه لذت ببرین
تاريخ پنجشنبه هجدهم آبان 1391سـاعت 11:6 نويسنده پری| |

چرا من هیچ حوصله اپ کردن ندارم

 

واقعا برام سواله

تاريخ سه شنبه شانزدهم آبان 1391سـاعت 22:2 نويسنده پری| |

سلااااااااااااااااااااااام

 

خوبین خوشین؟؟؟؟؟؟؟درسا چطور مطورن؟؟؟؟؟

 

منم خوبن سلام دارن خدمتتون

خوب بریم راغ خاطرات این چند رووووووووووز

 

گفتم ک جو کلاسمون مثبت۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰هستش

قربون دوستام بشم من ک در همه نظر هوای همو داریم غیر ۵نفر ک با ما نمیسازن

همش دوس دارن کفر مارو بالا بیارن

 

بدم میاد ازشون

ما توی کلاسمون زنگ های تفریح اهنگ و میرقصیم

 

همه کلاسا میان تو کلاسمون همراهی میکنن تا سوم

 

همه دبیرا هم ازمون شاکی هستن چوووووون ک سر کلاس گوش نمیدیم و همچنین در حال متلک انداختن ب دبیرا هستیم

بقیه کلاسا مث بت میشینن ب درسشون گوش میدن ولی ما ن همیشه در حال متلک هستیم

دبیرامون دقیقا این شکلن

پ ن ۱:دیگه چیزی ب خاطرم نمیرسه

پ ن ۲:راستش ب دعا محتاجم بد جووووووری

پ ن ۳:بابام از تهران اومد براااااام شلوار قرمز و بنفش و پالتو و ی لبا حلقه اورده

قربونت بشم بابایی میسی

پ ن ۴:الان میام همتونو دعوت میکنم

تاريخ شنبه سیزدهم آبان 1391سـاعت 13:9 نويسنده پری| |

سلام سلام خوبین خوشین؟؟؟؟؟؟؟

 

امشب بگین کجا رفتم؟

 

اگ گفتی

باشه میگم

 

رفتم کلاه قرمزی و بچه  ننه

خیلی خوب بود و خنده دااااااااااار

دقیق این طور بودم تو سینما همه پسرا ی طوری نگا میکردن اعصابم بهم خورد

 

بچه هایی ک دیدن میدونن چی میگم

 

بچه ها یی ک دیدین اولش ک پیداش میکنه

بش میگه بازش کن ببینیم دخمله یا پسر

 

با اون جا ک ج ی ش کرد من اون دوجا ب معنای واقعی از خنده غش کردم

 


وقتی خارج شدیم مامانم اینا جلو بودن منو دختر خالم عقب پسره درومده میگه ب من بخدا این قدر خنده دار نبود ک تو خندیدی دختر خالم گفتش چشم بصیرت نداشتی ببینی

ینی من ب معنای واقعی غش

 


شیمکم درد گرفته از بس خندیدم ای خداااااااااااااااا


اهان راستی مدرسه هااا خیلی خوبه دبیرا بدن ولی جو خودمون بیسته


پ ن ۱:خدا وندا این پسر هارا از ما نگیر ک بتوانیم اوقات خود را شاد کنیم

الهی آمین

پ ن ۲:الان میام همتونو دعوت میکنم


برچسب‌ها: خنده ها هاها
تاريخ چهارشنبه سوم آبان 1391سـاعت 23:34 نويسنده پری| |

سلام سلام خوبین؟؟ خوشینن؟؟؟؟

 

خوب حالا چرا میزنین ایییییییش

خوب درسا شروع شد نشد بیام

.

.

.

.

.

.

بسه گریه بریم سراغ خاطراتمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

از کجا شرو کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 از مشهد چطوووووره؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

خوب خلاصه ما ۱۷سب راه افتادیم ب سمت اهواز

 

عصر ساعت۸پروازمون بوووود

راستی عموم اینا ک اهوازن رفته بودن تهران و اون یکی هم زنش بیمارستان بود و خودشم شرکت نفت

 

بنا بر این در افتاب در ماشین ماندیم البته رفتیم رستوران غذا خوردیم بدشم همه مردا تو ی ماشین زنا و بچه ها هم توی ۲ماشین بودیم مردا لالا زنا حررف

تا ساعت ۶بیدارشون کردیم ک رفتیم سمت فرودگاه

 

تو هواپیما سروووووووووووش جون لالا کرد اخه میترسیدیم گوشش کیپ شه زبونم لال اذیت بشه

صندلی هامون ۸تا عقب بود دوتا جلو  منو پسر عمم جلو بقیه هم عقب بوووووودنSmiley

 

بغلمون ی دونه زن و دخترش بوووووودن اسم دختره عسل بود عزیزم خیلی خوشمل بود فهمیدم توی تورمونه گفتمش اجازه میدین ی عکس ازش بگیرم گف چرا ک ن شکلک های شباهنگShabahang

خلاصه همش با هم بودیم اتاقاشونم پیش اتاقمون بووووودشکلک های شباهنگShabahang

 

راستی از من ب دخترا نصیحت مشهد سرزمین افتاب نرین همه امکانات مال اقایون است و زنا فقط استخر ۲و۲.۵دارنشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز


خوب دیگه بریم سراغ اول مهرشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

خیلی خوب بود ولی یکی از دوستای بهتر از گلم الهام رفته بود تیزهوشاااااان

 


ولی من و زهرا جونی و مونس جونیم بودیم هوووووووووراشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

جو کلاسمون خیلی خوبه ایول ایولشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

پ ن۱:خوب دیگه بستونه تا ی روز دیگه بای

تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391سـاعت 20:45 نويسنده پری| |

اقا پسرا چرا اینقدر بی جنبه هستید شما هااااااا واقعا برام سوال ه

 

سلااااااام خوبین دوستان خواستم ی اپ خوشمل بزارم ولی این پسرا مگه اعصاب برا ادم میزارن؟؟؟؟؟؟؟

تاريخ جمعه بیست و یکم مهر 1391سـاعت 22:43 نويسنده پری| |

این مطلب و ک الان مینویسم از وب یکی از بچه ها کپی کردم خواهشا کمک کنین

 

 

گزارشی از یک بیماری ناشناخته
زندگی کابوس وار معصومه/ پوستی که لحظه به لحظه کنده می شود/ اعلام نحوه یاری
اهواز - خبرگزاری مهر: نگاه نگران مادر و چشمهای پر از دلهره پدر حکایت از دردی کهنه دارد. صورتهای رنگ پریده و خسته این دو نفر نشان می دهد بیخوابی و چشم انتظاری، جزئی جدایی ناپذیر از زندگی فقیرانه آنهاست؛ زندگی که با دردها و گریه ها و اشکهای دختر پنج ساله آنها رنگ غم و اندوه به خود گرفته است.

به گزارش خبرنگار مهر، زخمهای کهنه معصومه دختری که به واقع معصوم است، سکانسهایی نه چندان دلچسب از فیلم زندگی خانواده قاسم بریسم را رقم زده است که بی شک تنها تصور آن و نه دیدنش برای خیلی از مردم سخت و غیرقابل تحمل باشد.

دیدن دختری که هر روز رشد می کند و قد می کشد اما با زجری کشنده، دختری که بازی کردن و خندیدن را مثل خیلی از دخترکان روستای دوسلق شهرستان شوش دوست دارد ولی توان آن را ندارد، شاید زجرآورترین صحنه های زندگی را برای مادری تشکیل می دهد که دوست دارد دخترش همانند سایر هم سن و سالانش بخندد، بازی کند و حرفهای شیرین و با نمک بر زبان جاری کند.

زخمهای بی علاج معصومه

حکایت این گزارش، زندگی غم انگیز معصومه بریسم دختری پنج ساله از شهرستان شوش است که با یک بیماری ناشناخته و از همان دوران نوزادی دست و پنجه نرم می کند به گونه ای که هم اکنون بدن این دختر همیشه خونی و زخمی است.

در حالیکه برای خیلی از ما تنها یک زخم کوچک، آه از نهادمان بلند می کند، معصومه پنج سال از زندگی کودکانه خود را در حالی پشت سرگذاشته که پوست بدنش خود به خود همیشه در حال جدا شدن بوده و این وضع یک زندگی کابوس وار را برای معصومه رقم زده و خنده را از لبان وی گرفته است.

مادرش که نشان می دهد سختی روزگاری که با این دختر پنج ساله پشت سرگذاشته، ضربات عمیقی به چهره اش وارد کرده است در توصیف وضع معصومه می گوید: دخترم دوست دارد بدون لباس باشد زیرا لباس ها بعد از چند ساعت به تنش می چسبند و باعث درد شدید وی می شوند و بعد از مدتی جدا کردن آنها از بدنش مثل کندن پوست یک انسان از بدنش عذاب آور می شود.

پدرش قاسم که نگاه کردن به صورتش می تواند تلخکامی ایامی که با زخمها و گریه های دخترش بر او گذشته را تداعی کند، یک روز کار می کند و چند روز بیکار است که در سالهای اخیر حتی در تامین مخارج اولیه زندگی خود و خانواده اش نیز مانده چه برسد به اینکه بتواند هزینه های سرسام آور درمان دخترش را تامین کند.

وی می گوید: خیلی سخته ببینی دخترت و پاره تنت جلوی چشمانت از زخمی هایی که خود به خود روی بندش ظاهر می شود، زجه بزند ولی نتوانی برایش کاری بکنی. ببینی مادرش شب و روز دعا می کند ولی کاری از دستمان برنیاید. زندگی ما با قحطی لبخند و خنده مواجه شده است.

زندگی سخت قاسم بریسم و دخترش

وی ادامه می دهد: تاکنون به پزشکان فراوانی مراجعه کرده ایم که گفته اند بیماری دخترم ناشناخته است. حتی یک بار معصومه را به تهران نیز برده ایم که گفته اند این بیماری لاعلاج است. راستش را بخواهید وضع زندگی ما به گونه ای نیست که بتوانیم این مخارج سرسام آور را تامین کنیم به همین دلیل اکنون امیدمان به خداست که به دخترمان یک زندگی عادی ببخشد و خنده را بر لبان مادرش بنشاند.

پدر معصومه عنوان می کند: برخی مردم می گویند که پزشکان متخصصی در تهران هستند که توانایی درمان دخترم را دارند ولی دست ما به آنها نمی رسد چون توانایی این کار را نداریم و این ناتوانی، عذاب و ناراحتی من را بیشتر می کند.

قاسم این را هم می گوید که همین حالا هم شرمنده زن و بچه ام هستم زیرا هرچه دارم برای درمان معصومه فروخته ام و دیگر جایی برای درآمدزایی نیست.

وقتی می خواهم با معصومه صحبت کنم تا بتوانم ناراحتیش را بیشتر درک کنم، فقط یک چیز را از او می شنوم. گریه، گریه و گریه و در نهایت دیدن چشمانی پر از اشک...

فرماندار شوش هم در این خصوص می گوید: از وضع آنها اطلاع داریم چند بار به آنها کمک شده ولی امکان درمان برای آنها میسر نشده است به هر حال این بیماری ظاهرا به گونه ای است که از بین 4.5 میلیون نفر، یک فرد به آن مبتلا می شود به گونه ای که پوست بدن فرد بدون دخالت عاملی، از بدن جدا می شود.

عبدالرضا سعیدی نیا در خصوص زندگی خانوده معصومه می گوید: زندگی سختی دارند و در روستایی به نام دوسلق زندگی می کنند که 70 کیلومتر با شوش فاصله دارد. فکر می کنم حتی رفت و آمد در این شهر نیز هزینه ای هنگفت را به خانواده قاسم بریسم تحمیل می کند.

وقتی عکاس به پدر و مادرش می گوید که قصد دارد از بدنش عکس بگیرد و باید پیراهنش را بالا بزنیم مادرش با گریه می گوید: نمیشه. لباس به بدنش چسبیده است. اما اصرار ما باعث می شود مادر برخلاف میل باطنی دست به چنین کاری بزند تا با صحنه هایی دردآور مواجه شویم. مادر می گوید هر وقت می خواهم لباسهایش را از بدنش جدا کنم، معصومه تا حد مرگ، درد می کشد و گریه می کند.

معصومه را در حال زجه زدن در حین ملاقات پدر و مادرش با استاندار خوزستان برای اولین بار دیدم. همه افرادی که در آنجا بودند تحت تاثیر بیماری دخترک قرار گرفته بودند و من با خود فکر می کنم که این درد و رنجی که معصومه بابت این زخمهای بی درمان تحمل می کند ممکن برای بچه های هر کدام از ما رخ دهد. پس به شکرانه سلامتی فرزندانمان که می توانیم با دیدن لبخندشان، تا اوج خوشبختی پرواز کنیم و با دیدن دویدنشان گل از گلمان بشکفد باید امثال معصومه بریسم را دریابیم.

نحوه یاری رسانی به معصومه

بر همین اساس شماره حساب 4886569012 و شماره کارت 6273533100563938 نزد بانک تجارت به نام قاسم بریسم برای کمک به این دختر اعلام می شود.
 
همچنین هموطنان برای دریافت اطلاعات بیشتر از وضع این دختر شش ساله می توانند با شماره 09163344202 به نام علی نواصر نیز تماس بگیرند.
---------------------
گزارش: علی نواصر

 امانت داری و اخلاق مداری
استفاده از این خبر فقط با ذکر منبع  "خبرگزاری مهر"  مجاز است.

 

 

تورو خدا کمک کنین

تاريخ جمعه بیست و یکم مهر 1391سـاعت 14:30 نويسنده پری| |

سلام لب تابم خرابه با لپ تاب داداشم دارم اژ میکنم وقتی درس شد سر میزنم باااااااااااای

تاريخ دوشنبه هفدهم مهر 1391سـاعت 14:58 نويسنده پری| |

من سالمم فقط دسم برای اپ کردن نمیره میام با خاطرات جدید
تاريخ شنبه یکم مهر 1391سـاعت 17:55 نويسنده پری| |

سلااااام

 

امروز چندمه ؟؟؟؟

 

اوکی فهمیدم

 

امروز ۱۵هم هستش

 

داداشیم امروز ساعت ۶ رفتن با دوستاشون تهران بدشم شمال

 

دیشب بهم گفت:اجی میمونی بیدار ک بیدارم کنی اخه اگ گوشیمو بزارم سر ساعت بیدار نمیشم

 

منم گفتمش باشه داداشی

 

خلاصه تاک ساکشو جم کرد و اینا گفت گوشیتم برام بزار سر ساعت۶

 

یزره فک کردم گفتمش باش میزارم  

حدود ساعت های۵و۳۰مامانمو بیدار کردم ک غذاهاشونو اماده بکنه

 

اخه مامان یکی دیگه از بچه ها تدارک ناهار مامان منم صبحونه اون یکی هم میان وعده هارو تعیین کرده بودن اون یکی شونم ک گفت تو تهران غذاهارو اینا با من

 

خوب ساعت ۵و۴۵دقیقه داداشمو بیدار کردم گفتمش پاشو دوستت زنگ زده میگه بش بگو پاشه بچه ها دم درن ماشینو ببیندیم

 

خوب بیدار شد منم سریع رفتم دوربین و شارژرشو هنسفری و شونه شو گذاشتم تو ساکش اخه گف صب میزارم ترسیدم یادش بره

 

دوربین خودمم اماده کردم با کاسه اب و برگ سبز

 

از همشون عکس گرفتم موقعی ک خواستن برن

 

راستش یکمی بغضم گرفته بود

ولی خودمو ب کوچه اقا علی زدم ک خیلی خوش حالم

 

شب حدود ساعتای ۳ک خواس بخوبه یدفه گفت پریا اون کریستال موت کجاس

گفتمش جان؟؟؟؟

 

گفت بده میخوامش

 

گفتمش ی شرط داره گفت چی هر چی باشه قبول

منم نامردی نکردم و ۶ .۷تا جنس سفارش دادم

اونم قبول کرد

 

آخه

 

گفتمش اول از همه دستبند و گوشواره

 

بدش بابلیس

 

بدش کیریستال مو

 

بدشم یدونه شال خوشمل قررررمز

 

حالا ببینیم سلیقشو بکار میبره یا ن

 

انصافا داداشی ب گلیش ندیدم

 

خوب اینم از حال و روز من

 

پ ن ۱:هیچ کدومشون اجیش این قددر غیرت نداشتن بمونن تا داداشاشون برهبدم اومد خیلی

 

پ ن ۲:دوستای داداشم یکیشون همسایمونه خیلی با هاشون جوریم اونم اجیش گرفته بود خوابیده بود بقیشونم ک ماماناشون فقط بودن

 

پ ن۳:اولین بار بود ک داداشم منو اجی صدا میزد و منم اولین بار بود بهش میگفتم داداش

پ ن۴: انصافا داداشی ب گلیش ندیدم اونم اجی ب گلی من ندیده

پ ن۵:عموم اینا فردا یا پس فردا میان

پ ن ۶:دخترک مهربون و دخمل ناااس ممنون از نظرتون ۲تاتون لینک شدین

 

پ ن۷:خیلی حرف زدم ببخشید

 

پ ن۸:دختر و حرف زدنش

 

تاريخ چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391سـاعت 19:11 نويسنده پری| |

سلااام

 

اگ گفتین امروز چیکار کردم؟؟؟؟؟

 

یک کار خوب اگ گفتین؟؟؟؟؟

 

 

بابام برای مامانم۶صندوق گوجه اورده باید بشینیم درستشون کنیم الانم مامانم داره میشورشون

 

باید برم کمک

 

عمو جونمم رفته شهر کرد ۵شنبه میادشکلک های شباهنگShabahang

 

با یک عالمه سوغاتی

 

 

هووووووراشکلک های شباهنگShabahangشکلکـــْـ هایِ هلــن

 

یک بار زنگ زد سایز پامو میخواستSmileySmiley

 

گفت کفش اسپرت دیدم خیلی شیکه اما کوچولو بوود

 

بدش زنگ زد گفت ک سایز و قد شلوار تو بم بگو منم گفتم

 

 

زنعموم گفت برات شلوار لی گرفتیم رنگ جییییییییغ

 

 

منم بسی خوشحال

 

 

هووووووراااااا

 

 

 

 

 

 

کلی تشکر کردم

 

از عموم و زنعمومشکلک های شباهنگShabahang

 

فداشون بشم ک گلن دوتاشون

 

سروووووووووووش جونمم ک ۲۰ته زنگ زدم بش باش بحرفم میگم بهش جیجرم خوبی؟؟شکلک های شباهنگShabahang

میگه اجی میسی تو خوبی؟مامانجون خوبه؟عمو جون خوبه؟؟؟داداش خوبه؟؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

منم ی کلی قربون صدقش رفتمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

خوب من برم کمک مامانم گوجه بشورمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

پ ن ۱:اقا منحرف نشوو سرووووش پسر عموم هستش و فقط ۳سالشهشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

پ ن ۲:اقا من میخوام بیام وب همه بگم لینکم کنینشکلک های شباهنگShabahang

 

 

 

یزره فرصت میخوام تا سرم خلوت شه

 

پ ن ۳ فک نکنین ندید بدیدم هااااا من عاشخ عمو هام و زنعمو هام هستم و همچنین ما هر وقت جایی میریم برای ۱روز برای سرووووش جونم سوغاتی میااریمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز


برچسب‌ها: جیجر اجی
تاريخ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391سـاعت 14:57 نويسنده پری| |

سلاااااااااااام

 

میخوام برم مشهد برای اولین بار توی عمرم

 

باورتون میشه؟؟؟

 

 

توی این سفر از ۱۹دهم تا ۲۴هستش

 

ک  از خانواده ما من و مامانم هستیم بابام ک توی اوج کاراشه و داداشمم میخواد بره صفا سیتی با دوستاش ۱۵ هم

 

عمو کوچولو هم با زنش و سرووووووش جون پسر عموم

 

عمه جونمم با پسرش

 

عمه کوچولو  هم با شوهرشو پسر کوچولوعش پووووریاااا

 

 

راستی من عااااشخ عمه جون و عمو کوچولو و عمه کوچولو و بقیه فک و فامیل هستم

 

کلا با خانواده پدریم عشق میکنم

 

خوب من تا حالا چادر نزدم نمیدونم چ قیافه ای میشم

 

فک کنم این شکلی بشم

 

وقتی اومدم از مشهد با یک عالمه عکس و خاطره میااااام

 

راستی با تور قراره بریم

 

ولی من ب بقیه فک و فامیل گفتم ک الان همش تور میبرنمون حرم بیاین فقط ۱روزشو با تور بریم اونا هم قبول کردن

 

ن ک خیلی عزیزم

 

چون بچه ی داداش بزرگشونم

 

خلاصه مطمئنم ک بهم خیلی خوش میگذره چون پسر عمه بزرگم ک ۲سال از خودم بزرگتره طنزیه با عمه جونم عموهامم ماشالله بزنم ب تخته شوخن

 

بگو ماشالله یلا ببینم

 

خوب من دیگه برم مامانم صدام میزنه میگه یلا بیا میخوایم بریم خونه مامانجون

 

خوب با اجازه اگ خاطره ای توی این چند وقت برام اتفاق افتاد حتما میام میگم

 

اهان راستی ب هواپیما های ایران ک اعتمادی نیس برام از الان فاتحه بخونین

 

من خیلی با هواپیما این ور اون ور رفتم اما از پارسال ک وضع این جور شد منم میترسم با هزار صلوات و امید وارد هواپیما میشم

 

با اجازه برم ک الان مامانم میاد میکشم میگه اماده شوووو

 

 

تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391سـاعت 21:47 نويسنده پری| |

سلاااااام

 

من پری هستم

 

مدیر وب

 

اقا پسرا اگ این جا رو میخونین نظر خصوصی برای پسرا کاملا ممنوع میباشد

 

 

این وب جهت ثبت خاطرات خودم میباشد

 

با تبادل لینک موافقم

 

البته ن این ک بی معرفت باشن هاااا

 

 

خوب دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟

 

هوووووم؟؟؟؟؟؟

 

 

هیچی نمیگم

 

باااااااای

تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391سـاعت 15:26 نويسنده پری| |